عجیب نیست که اینبار می گویم درباره من اما باز هم ظاهرا موضوع اوست
انگار
همیشه گفتن، از منظره زیبای آرزوها و شگفتی های بودن
با کسی که دوستش داری مثل ایستادن بر بلندای یک کوهستان وسیع و
ساکت است که هرچه فریاد بزنی جز صدای خودت نخواهی شنید... صدایی که می خواهی شنیده شود
من هم اینجایم ! پشت این جملات! شاید گفتن از او گفتن از خود باشد
اینکه در این شناخت نه چندان کامل از شخصیت او با تمام زیر وبم های روحی اش من مشتاق کدام ها هستم
من کدام ها را می پسندم!
وقتی در جملات من دوباره بدنیا می آید، انگار دیگر کاملا خودش نیست ... ادمی زاییده
ذهن من است...تقلیدی ناشیانه با دیدی نه چندان عمیق و کلامی زیبا که ناتوان از نمایش واقعیت هستی اوست
"...من تو را انگونه می سرایم که دوست دارم باشی
و نه آنچه هستی و می خواهی با تمامی شان پذیرفته شوی!
انگار توصیف تو بیشتر مساوی توصیف من از اوج دوست داشته هایم است
و خودخواهی است این...که آفریده خداوند را با تمام بی نهایت حکمت های شناخته و ناشناخت اش
در تقلیدی ناشیانه دوباره بیافرینی...
شاید رازی که در این بین دلش می خواهد دیده شود منم ! منی که تو را دوست دارد ... و می خواهد در یاد بماند ! عزیزم مرا به خاطر همه خودخواهی هایم ببخش!"
آذر ۸۵