تبليغاتX
ابدیت یک بوسه
ابدیت یک بوسه
ابر دلگیر شبانگاهانم...من پر از زمزمه بارانم...دیر یا زود شبی یا صبحی، بی گمان می بارم
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386


 

یادم امد!!!

چشمان مخمورمان

خوابمان کرد

که  کتابمان را

بی موالاتانه

 زیر نور مهتاب ساعت یازده

زیر سقف آسمان

باز  رها کردیم

اولین شب بارانی که رسید

باد حریصانه موهای زیبای خاطراتمان را کشید

آشفته شد کلماتمان

قطرات باران، رنگ های قشنگ خطوط و عکس ها

را در هم امیخت

ما فراموش کرده بودیم

کجا گمش کردیم

و اخر کدام سطر بودیم

من گریه می کردم و تو سکوت کرده بودی

 

هردو تصمیم کبری گرفتیم

تو تصمیم گرفتی کتاب جدیدی بخری

 و من...

خودت می دانی...

دیگر حوصله کتاب خواندن ندارم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:49 توسط : سلین
جمعه هفدهم فروردین 1386


 

شبی از شدت اندوه به خواب رفتم

در رویایم کنار یک پنجره باز بودم...

پرواز پر اشوب پرده ها

در باد ...

انگار تنم را به رقص وحشی خود می لرزاند

اشک می ریختم

اما اشکی بر گونه ام نبود...می لرزیدم اما سرمایی نبود

چشمانم به اسمان

ابریشمین...یک دست  و خالی

 هراسناک فریاد زدم : حتی یک ستاره در آسمان من نیست؟

باور نمی کنم خدای مهربان!

افسوس که پاسخی نبود

چشمانم را بستم شاید بیدار شوم

آه...

شبی دیگر پشت پلکهایم بود

اما نه...

ستاره ها یکی یکی درخشیدند

1...2...3...4...5..

در عمق شب

آسمان دلم روشن بود

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:19 توسط : سلین
چهارشنبه دوم اسفند 1385
تو

 

 

 

زمان سختی  بود نبودنت

تو را در قاب شعر اندوهناک دیگران

دیدن و تجسم کردن

تو که شادی را جرعه جرعه سرمیکشی هر دم

 و عاقبت

بوی

تلخ و سرد عطر تو در فضای ماشین

سرزنشم نکن که چرا حتی

تمرین خودداری نکرده بودم ...

نمی خواستم انتهای خواهش دل م را نبینی!

خوب

می دانستم عاقبت بغضم میشکند

اینه نگاهم خرد می شود

تصویر تو هزار تکه می شود

زیر باران نگاهم

صدایت

مثل یک ملودی بی نقص

در قطرات حل می شود

چهره ام خیس اشک و عطر کلمات تو می شود

اهنگ بی کلام گذاشته ای این بار..

آه ...دلتنگم چقدر...

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:23 توسط : سلین
یکشنبه هشتم بهمن 1385
سقوط

 

 magnify Entry for January 28, 2007
 
تویی که دل دل می کنی هنوز
هیچ
حواست هست که برگ ها خیلی وقت است روییده اند و
گاه رفتنشان است؟
من خود را با آنها روی زمین می اندازم
شاید همراه طبیعت دوباره از نو روییدم
شاید هم نه!
چگونه می شود فهمید پس از سقوطچه چیز انتظارت را می کشد؟
فرق چندانی هم ندارد ..... فقط می دانی که همه این راه را می روند و تو هم مثل همه!
من تصمیم خود را گرفته ام
سقوط همیشه ابتدای اوج است
این بار شاید
سقوط فقط سقوط است
اصلا
بگذار فلسفه نبافیم
من در اوج بودم و حالا سقوطم مقدر شده
مثل یک قانون طبیعی
...لحظه اوج چه کوتاه بود.....تو از فلسفه متنفری پس
فقط یک جمله دیگر می گویم:
تو بر من بوز...دوست دارم با اهنگ عبورتو ( تنها تو)
به زمین برسم
دریغ که نمی کنی؟
....
بهمن ۸۵

ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:56 توسط : سلین
جمعه بیست و دوم دی 1385
بی تابی لحظه ها

 

بی تابی لحظه ها magnify

من اینجایم !
با یک بغل قلمو و رنگ
که گهگاه از دستم می افتند و
پشت سرم لکه های رنگی
روی سنگفرش سفید می ماند
قدم های خسته و
نگاه بی جاذبه عابرانی که می خواهند آشنایی ازمن بیرون بکشند

با دلتنگی هایم
تعقییب می شوم
بطرف این اپارتمان خالی
به شوق یک سلام ناگهانی
آهنگ بی کلام صدایت

و گه گاه بودنت

کم کم می رسم
همیشه دیر

وقتی
موضوعی برای نقاشی ندارم
اشتیاقم سخت خواب آلود می شود

نقاشی با کلمات سخت است
شاید تمرین کنم

بدون بودنت
پرتره ای از تو بکشم

کاش تا اخر دنیا مدل نقاشی من می ماندی
کاش بی تابی لحظه ها نبود./


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:57 توسط : سلین
یکشنبه دهم دی 1385
تجربه های اوج

 

 magnify

تجربه های اوج

تجربه های اوج همیشه چه کوتاه اما حامل پر معنا ترین لحظات زندگی اند !

گویی مانند ستاره ای دنباله دار، ناگهان در گوشه ای از آسمان زندگی ظهور می کنند..

لحظاتی کوتاه چشمانت را خیره می کنند و بعد

پیش از آنکه انتظارش را داشته باشی در سمت دیگر ناپدید می شوند...

بیشتر اوقات حتی این عبور حس نمی شود... شاید فراموش شود که گاه گذراندن بهترین ارزو از دل

همین لحظه است! اما تا همیشه نشانه ای روشن بر این غفلت بر جای می ماند ، تا پس از بیداری به

عظمت انچه بر تو گذشت بیش از پیش پی ببری : پس از عبورشان در یک لحظه و تا مدتها پس از آن

قلبت را پر از معنا می یابی...

پر از دریچه های گشوده شده بر افق ذهنت.

علمی که در هیچ کتابی از دیگران نخواهی یافت...

 

                                                                                       دی ۸۵


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 0:33 توسط : سلین
یکشنبه سوم دی 1385
گرداب

 

333

magnify
 

گرداب و من هردو در هم می پیچیم
گاهی گرداب در من غرق می شود
گاهی من در گرداب
هویت ما در هم پیچیده
گاهی منم که او را می کشم
و گاهی او مرا در کشاکش جنگ تن به تن از میدان به در می کند
زمانی گرداب برای مدتی خاموش می شود
انگار من ظفرمند شده ام
اما یکباره از انچه هرکس دل می نامد می چرخد و فوران می کند
انگاه مرا اسیر کرده
تمام اعمالم را رقم می زند
اگر تقلایی نکنم حتی مرا تا سر منزل جنون و بی ایمانی می برد
گاهی نباید ها را پر رنگ می کند
گاهی ارزش ها را به رخ می کشد
هرگاه من می میرم
در رستاخیزی دوباره
انسانی جدید متولد می شود
با روحی متکامل تر
که اینبار او پیروز است
و آن زمانی است که فریاد منطق اش گوش خلق را می آزارد
فریادی که بسیار کوتاه است
خیلی خیلی سست
و با همه بدآهنگی، همیشه مقبول می افتد
و اینچنین چرخه گرداب را برای مدتی آرام می کند

و من اگرچه
خوشبختی را هیچ گاه در ارامش زیستن نمی دانم
اما دیر زمانی است
از رنج این هم آغوشی مرگبار

خسته ام کاش
هرچه زودتر یکی از ما برای همیشه تسلیم شود

 

                                                  شهریور ۸۵


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:56 توسط : سلین
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
تحریف

 

333

magnify
عجیب نیست که اینبار می گویم درباره من اما باز هم ظاهرا موضوع اوست
انگار
همیشه گفتن، از منظره زیبای آرزوها و شگفتی های بودن
با کسی که دوستش داری مثل ایستادن بر بلندای یک کوهستان وسیع و
ساکت است که هرچه فریاد بزنی جز صدای خودت نخواهی شنید... صدایی که می خواهی شنیده شود
من هم اینجایم ! پشت این جملات! شاید گفتن از او گفتن از خود باشد
اینکه در این شناخت نه چندان کامل از شخصیت او با تمام زیر وبم های روحی اش من مشتاق کدام ها هستم
من کدام ها را می پسندم!
وقتی در جملات من دوباره بدنیا می آید، انگار دیگر کاملا خودش نیست ... ادمی زاییده
ذهن من است...تقلیدی ناشیانه با دیدی نه چندان عمیق و کلامی زیبا که ناتوان از نمایش واقعیت هستی اوست
"...من تو را انگونه می سرایم که دوست دارم باشی
و نه آنچه هستی و می خواهی با تمامی شان پذیرفته شوی!
انگار توصیف تو بیشتر مساوی توصیف من از اوج دوست داشته هایم است
و خودخواهی است این...که آفریده خداوند را با تمام بی نهایت حکمت های شناخته و ناشناخت اش
در تقلیدی ناشیانه دوباره بیافرینی...
شاید رازی که در این بین دلش می خواهد دیده شود منم ! منی که تو را دوست دارد ... و می خواهد در یاد بماند ! عزیزم مرا به خاطر همه خودخواهی هایم ببخش!"
 
 
                                                                         آذر ۸۵

ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:59 توسط : سلین
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
صدا

 

آنقدر صدایش افسونگرانه بود که هوس شنیدن صداهای دیگر را در او نابود کرده بود!

تنها صدای او با تمام زیر و بم لرزاننده اش

که گوش را می نواخت و مثل یک ملودی خلاقانه هربار دگرگونه نواخته می شد:

 با هر بار نواختش ذهن معقول را مسکوت می کرد و تمام روح به عیش و پایکوبی می آمد،

و تا زمانی که واژه تلخ خدا نگهدار بیان نمی شد به بهت و گمگشتگی خود پی نمی برد

اینگونه بود که او را کودک می خواند...

همان بالغی را که انقدر مسحور زیبایی طنین صدایش بود که کودک می شد و می خواست در این رویای ابدی بماند.

 

 

                                                                         تابستان ۸۵


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:2 توسط : سلین
جمعه هفدهم آذر 1385
ای یار ای یگانه ترین یار...آن شراب مگر چند ساله بود؟؟

 

333

magnify
نه! گرمای دستانت را به هیچکس تعارف نمی کنم
و شنیدن صدایت را هرگز توصیه نخواهم کرد
برای فراموشی دل گرانی هایت
اگر هوس مستی دوباره به سرم زد
دلم را به لبانت حواله خواهم داد
و
خواهم مرد در این مستی
که بر من نوشاندی
نه یک باره
که انگار هزاران سال است شرابی
با این طعم می نوشم و جزآنجا جای دیگر نمی یابمش
مهجور باش اگر سر گران داری هنوز
گاه دلتنگی چشمانم را به آسمان رجعت خواهم داد

ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:39 توسط : سلین